خونه نقلی ما

 
هَی وایِ من!!!
نویسنده : سونیا - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 
دیروز صبح بیدار شدم سریع رفتم ماشینمو از اون ور خیابون اوردم این ور که ساعت ٨ خیابون اون طرفی رو مثلا تمیز میکنن من جریمه نشم!! خوشبختانه سریع یه جا پیدا کردم و اومدم بالا ..دیدم پیمان خوابه و ماشین اونم باید عوض شه در کمال ریلکسی سوئیچشو برداشتم رفتم ماشینِ اندازه کامیونش رو روشن کردم و بردم کوچه بغلی پارک کردم... خوبیش اینه که بجای اینه جلو دوربین داره و پشتت رو از تو اینه می بینی وگرنه من انقدر ریلکس داوطلب اینکار نمیشدم...البته شایدم میشدم گاهی اوقات عجیب جسور و پررو میشم!!! بعدش هم صبحونه خوردیم و پیمان رفت با کامران کار ببینن این روزا بیکارن و این ور اون ور پلاسن همش :D منم آی پادمو اورده بودم تو خونه که اهنگ های جدید بریزم روش بعدش دیدم آپشِن داده میخوای آپدِیت کنی؟ منم اوکی زدم یه سه چهار تا دیگه هم اوکی اومد که نامردی نکردم همشو اوکی زدم که دیدم هَی وایِ من!! همه اهنگ قبلی هام پَرررررر!! انقدر غصه دار شدم مخصوصا اینکه از اون دفعه که کامپیوتر رو درست کردیم تو ارشیوم اهنگی نمونده بود یه بار این اتفاق واسه اعظم افتاد البته اون موقع هم این گند رو من زدم بعدش نشستم کلی خندیدم و اعظم شاکی شد دیروز هم همه اهنگ های نازنینم پرپر شد!!! بعد از اینکه ۵ دقیقه غصه خوردم به دوستم زنگ زدم گفتم ناهار کجا بریم؟ گفت هر جا دوست داری منم به سرعت برق و باد خونه رو تمیز کردم و دوش گرفتم و رفتیم سوپ و سالاد از اونجا هم رفتیم پارک یکم تو افتاب سایه دراز کشیدیم حرف زدیم بعدش هم رفتیم فروشگاه خرید!! تو فروشگاه جلو اینه داشتم یه کلاه رو امتحان می کردم که از تو اینه اون خانومه کلانترِ فامیل شوشو اینا رو دیدم :D کلانتر که میگم واسه اینه که ریز و درشت همه تو دستشه و یه جورایی بزرگ فامیله مثلا البته منو خیلی دوست داره ولی چون یکم کنجکاوه!! من خیلی نزدیکش نمیشم ولی در کل مهربونه خلاصه از تو اینه دیدمش و سلام و روبوسی و اینا بعد با دوستم رفتیم دنبال خریدمون ... حالا ما هر جا میرفتیم اونم همون دورو بر بود از شانس ما!!! من لباس بی نوامیسی!! لازم داشتم و اینم دقیقا روبرو مشغول خرید یه چیز دیگه بود بعدش هم با دوستم که رفتیم طبقه پایین قسمت مردونه و بچه ها من واسه گل های نو شکفته خاله لباس خریدم و دقیقا در اسانسور که باز شد و ما اومدیم بریم تو این خانومه اومد بیرون یک نگاهی به شکم ور قلمبیده و تازه ناهار خورده من و یک نگاهی به لباس بچه ها انداخت یک لبخند ملیییحی هم زد که آی خوب گیرت انداختم!!! منم نیشم مثل همیشه تا بناگوش باز اصلا نگرفتم مطلب رو!! خدا این دوستم رو واسه من نگه داره که حضورش در این مواقع خیلی لازمه !! بهم گفت الان لابد میگن تو زبونم لال خدایی نکرده بعلههههه!!! منم که کشته مرده این جور سوژه ها همچنان نیشم تا بناگوش باز!! بعدش اومدیم پای صندوق که حساب کنیم دوست پیمان زنگ زد گفت سونیا ،پیمان اینجاست تو هم شب بیا اینجا ماشالا این سه تا دوست هر سه بیکار از بعد از ظهرش نگو با هم بودن!! منم گفتم باشه تو مودِ رانندگی نبودم به کامران زنگ زدم دیدم کنار دریا داره دوچرخه سواری میکنه!! گفتم میای یکم غر زد گفت اخه اینجام گفتم خب یه ساعت دیگه میریم بعد گفت اوکی منم دیدم واقعا دوست نداره گفتم نمیخواد گفت ناراحت شدی؟ گفتم نه اومدم خونه که اماده بشم دیدم واقعااا حس رانندگی نیست زنگ زدم گفتم کاااامی؟؟؟ گفت جونممممم گفتم منو چند تا دوست داری؟ گفت اوف بابا اصلا اندازه نداره گفتم پس قربون دستت نیم ساعت دیگه اینجا باش بریم (رو که نیست) بعدش هم شب رو اونجا بودیم و کلی خوش گذشت حکم بازی کردیم و من و یارم همش باختیم همش بد شانسی بود لامصب.... اها پیمان یه اَپِ حکم پیدا کرده واسه ایفون و دانلود کرده خیلی باحاله از دیشب همش مشغولِ حکم بازی کردنه!! دیروز از بیمه ام اومدن که عکس از ماشینم بگیرن و مرده گفت گلگیر باید کااامل عوض بشه و کلی خوش خوشانمه الان که جای اون خراش ها در میره بعدش هم اها فردا قراره یه گروه گنده ای بشیم و بریم باربیکیو ... امروز باید برم خرید های فردا رو انجام بدم و اماده کنم گوشت و مرغ رو همیشه اماده میگیریم ... این گروه رو دوست دارم همه ساده و صمیمی هستیم... اها امروز باید کلی اهنگ دانلود کنم دوس جونا اهنگ های خوشگل و شاد یا ملایم به من پیشنهاد بدین من خواننده های داخل ایران رو بجز چند تا که خیلی معروفن دیگه نمیشنایم و صداشون رو از خواننده های این طرف خیلی بیشتر دوست دارم اگه اهنگ خوب میشناسین معرفی کنین... مرسیییی بووووسسس * عکس از لباس های نی نی ها میگیرم واستون میزارم * هفته دیگه نامزدی دعوتیم و من لباس نداااارمممم * لباس گفتم نمیدونم چرا مشکلِ دور اندازیِ لباس های اضافه رو دارم همش تو فکرم احتمااال میدم که یک در صد اگه دو سه ماه دیگه خواستمش چی؟ با کفش و کیف این مشکل رو ندارم ولی با دور انداختن لباس شدیدا احساس دلتنگی میکنم :D خدایا خودت میدونی دیگه شفا از تو!! *راجع به پست قبل هم با نظر تک تکتون موافقم فقط یه مشکلی هست الان!! یادم رفت بپرسم اگه اون اَد کرد من چه کنم؟؟ دیروز صبح بیدار شدم دیدم واسه هر دو تا فیس بوکم فِرِند ریکوئِست دارم!! فعلا جوابی ندادم دیشب هم کامران ازم پرسید مامان رو اَد نکردی؟ گفتم نه هنود یکم عجیب غریبه برام گفت عیب نداره باباااا اَدِش کن!! :| خلاصه اینکه هَی وایِ من با این اوضاع!!
 
 
اَد کردن یا اَد نکردن!! مساله اینستتتتت!!!
نویسنده : سونیا - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 
از مدرسه میرم عکس بگیرم واسه هفته دیگه که کار تو مطب دکتر رو شروع میکنیم ... بعدش میام تو خونه البته تو راه یه دختره پررو تو لاین پر سرعت اعصابم رو خورد کرده بود که درست حسابی ادبش کردم هی میخواست سرعت بگیره من سرعتم رو کم میکردم اونم گیر کرده بود پشت ماشین من اعصابش خورد شده بود هی چراغ و بوق میزد یکم که ادم شد ولش کردم اومدم خونه تلویزیون دیدم ناخونامو کوتاهه کوتاه کردم لاک سیاه زدم لم داده بودم رو مبل که پیمان اومد ساعت ۶ بود و رفتیم پیاده روی پیاده رفتیم تا جایی که همیشه سوشی میخوریم و یه سوشی درست حسابی به بدن زدیم و پیاده برگشتیم ... هوا امروز خیلییی خوب و گرم بود امشب هم عالی بود ولی باد می اومد اونم باد گرم... اومدیم خونه پیمان پای لپ تاپه منم مشغول گردش تو ایفون جدیده و سفیده خوشگلم که تازه از دیشب شروع کردم ازش استفاده کردن بعد از سه ماه که شوشو جونم سورپرایزم کرد و برام خریدش خیلیییی خوشگله ولی هم خودش هم کاوِرِش سفیده و این یعنی سونیا باید خیلی مراقب باشه!!! امروز معلممون رفته بود یه جا قایم شده بود همین که من از جلوش رد شدم پرید جلوم یک جییییغ بنفشی کشیدم همون جا رو زمین نشستم پسرهای کلاسمون که به معلم گفته بودن سونیا رو بترسون از خنده کبود شده بودن به معلم گفتم موقع نمره دادن به معلم حسابی هواتو دارم با این کارِت!!! خلاصه اینم از پنج شنبه ما!! هنوز بابت اون عکس و مطلب ناراحتم خیلی دلم میخواد راجع بهش بیشتر توضیح بدم و بنویسم !!! ببینم چی میشه.... اهاراستی مادر شوشو جان فیس بوک باز کردن... نمیدونم هنوز میخوام اَدِش کنم یا نه!! اصلا ننیدونم چه حسی در این مورد دارم من دو تا فیس بوک دارم و راستش راحت نیستم با این موضوع و هر از گاهی برای اَد کردن بعضی از فامیل های پیمان اینا مشکل دارم .... شما اگه مادر شویِتون فیس بوم داشت ادش میکردین؟؟ مبایلم ٣ ٪ بیشتر شارژ نداره...بووووس شب بخیررر
 
 
مزخرف!!!
نویسنده : سونیا - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
 
یه دو سه تا وبلاگ توپ به من معرفی کنین حوصلم سر رفت... خیلی هم ارشیو نداشته باشن... دیشب یه خواب دیدم نصف دوستای وبلاگیم توش بودن!!! مامان حلما جونم... رزی جونم( رز سفید) نونوش... ثمین!! سارای گلم که از زلزله تعریف میکرد :D ....... بهناز :( با اینکه خیلی وقته نمی نویسه و اصلا ندیدمش!!! مهرو جون و توت فرنگی جون که تو خواب من خیلییی قیافه هاشون شبیه هم بود فقط گلامور نبود و نونوش هی میگفت اخیییی جاش خالیه فکر کنم امتحان داره نیومد بعد رزی پاستیل نوشابه ای!!! اورد به هممون داد و من یادم نیست پاستیل رو خوردم و بیدار شدم یا نخورده بیدار شدم انقدر خواب جالبی بود!!! دیشب تو فیس بوک یه چیزی دیدم که خیلی ناراحتم کرده.... تو اینکه من از دین بیزارم و اصلا قبولشون ندارم شکی نیست ولی نمی فهمم وقتی یکی میمیره حالا از هر دینی میخواد باشه ،باشه دیگه سنگ قبرش چه تهدیدی میتونه ایجاد کنه که میرین قبرستون ها رو خراب میکنین و سنگ قبر ها رو می شکونین؟؟!!! دلم خیلی شکست چون همون جایی رو خراب کردن که بابایزرگم و شوهر خالم و داداش کوچولوم و مامان بزرگم و پسر دایی هامو خیلی از اشناهای دیگه دفن بودن... ناراحتم... دلم شکست... اینا همش منو یاد دوران مزخرف بچگی و خاطرات تلخ و مزخرف مدرسه رفتن و بیگانه بودن و غریبه بودن و به زور نماز خوندن و تک صندلی نشستن و هزار تا خاطره چِرت دیگه میندا ه... خوشحالم دیگه بچه نیستم و خوشحالم دیگه اونجا نیستم!!
 
 
 
نویسنده : سونیا - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
 
تو پست قبل یادم رفت بگم اون روز که تصادف کردم تو راه برگشتنی تو ترافیک که بودم موهامو تو اینه نگاه کردم دیدم اصلا دیگه این رنگ رو دوست ندارم بلاند هام به زردی میزد و هر چقدر خوشگلش میکردم بعد از دو روز از قیافه می افتاد واسه همین سر رام نگه داشتم و رنگ موی قهوه ای پررنگ خریدم رفتم خونه و موهامو رنگ کردم الان انقدر خوشگل شده های لایتام قهوه ای روشن شده و موهای زیرش یکم تیره تر خیلی دوستش دارم این رنگ رو خیلییی وقته داشتم و داشت خسته ام میکرد الان خوشحالمممم... وای یه هفته دیگه مدرسه تموم میشه و بعدش ۴ ماه باید مجانی واسه دکتر کار کنیم!! انقدر دلم یه مسافرت دو نفری با شوشو میخوااااد ... واسه اخر هفته باید یه جا برنامه بزاریم یه هفته خیلی شلوغ پلوغ دارم هفته دیگه و بعد تمام.... برای شروع و کار تو مطب دکتر استرس دارم !!
 
 
شوهرِ نمونه من
نویسنده : سونیا - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
 
خیلییی وقتا شده تو یه جمعی هستیم یا من تنهایی هستم یا به درد و دل یکی گوش میدم و تو دلم میگم خدایا شکرت واسه اینکه پیمان اصلا اینجوری نیست... خیلی وقتا شده ادمای دوروبرم رو می بینم رابطه هاشونو با هم میبینم که تو جمع یا تنهایی یا جمع های خونوادگی اونقدر با هم بد حرف میزنن یا همو خیط میکنن یا فقط دنبال عدیب و ایراد از همدیگه هستن که خداخدا میکنم زودتر پاشیم از اون جمع بریم انقدر که احساس بد و ناراحتی دارم... دیروز اینجا بارون می اومد و یکی از پشت کوبید به ماشینم!! صداش خیلییییی بلند بود و گفتم یا خدا نصفه ماشینم رفت!! زدیم کنار و اومدم پایین ببینم چی شده که دیدم یکم فقط خراش برداشته راننده اون یکی ماشین یه دختر تین اِیجر فوق العاده بی تربیت بود که طلبکار هم بود و فحش میداد منم نگاش میکردم در کمال ریلکسی و گفتم میدونی چه گندی زدی حالا فحش بده من که به ت....مم هم نیست میدونم بهتر از این تربیت نشدی!! به پیمان زنگ زدم و گفتم الان لابد کلی دعوام میکنه و غر میزنه سرم که ماشین نو و خوشگلمون رو به ف... دادم ولی در کماااال ارامش گفت خودت خوبی؟ فدای سرت یه تیکه حلبه دیگه بیمه کامل داری غصه نخور یه دونه نوترش رو برات می خرم بعد هم در ارامش کامل راهنماییم کرد که چیکار کنم و از دختره اطلاعات لا زم رو بگیرم خیلی استرس داشتم ولی جوری که رفتار کرد انقدررر خیالم راحت شد و ریلکس شدم...قربونت برم شوهر گلییی... بعدش هم موقع برگشت تو راه خونه دقیقا عین اتفاقی که واسه من افتاد واسه دو تا ماشین پشت سریم افتاد و محکم کوبیدن به هم!! خلاصه خدا نکنه یه روز اینجا بارون بیاد ملت دیوانه میشن با این مدل رانندگی!! وااای یه چیز ترسناک بگم دیروز کلاسمون رو عوض کردن و اومدیم طبقه سوم یه اطاق خیلیییی بزرگ، بعد معلممون گفت بیاین یه چیزی نشونتون بدم رفتیم تو یکی از اطاق های کوچیکش و رو در و دیوار لکه های خون بود همه جا روی زمین و موکت هم خون خشک شده بود و گفت که اینجا یه نفر رو کشته بودن و یه دفعه چراغ رو خاموش کرد و جیغ کشید تو گوشم!!! وای من مردممممممم ولی انقدرررر برام هیجان انگیز بود از دیروز هی دوست دارم برم تو اون اطاقه!!! اهااا وای روم سیاه تو این اطاق بزرگ قبل از ما فیلم میساختن اونم نه فیلم کمدی!!! فیلمِ بی تربیتی!!! معلممون هم کامل!! توضیح میداد که کجا چیکار کردن!!!منم امروز اسپری اوردم همه میزها رو تمیز کردم ... دوستم میگه دقیقا الان چه مدرسه ای میری؟؟؟ LOL
 
 
یه غروب یکشنبه خیلی متفاوت!!
نویسنده : سونیا - ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

ماشالا هفت تا پسر ریختن تو خونه ما همه هم با صدای بلند میگن و میخندن و کله ها گرممممممابله من هم این وسط نقش ساقی رو بازی میکنم!! هی هم میگن به سلامتی سونیا

من الان کاملا احساس سلامتی میکنم

از اون غروب یکشنبه های دوست داشتنیه..انقدر حال میکنم خونه نقلیمون انقدر شلوغه

یه گروه این ور تخته نرد بازی میکنن یه گروه هم اون ور حکم

خیلی کاراشون خنده داره دل درد گرفتمسبز!قهقهه

من برم شام رو بکشم که الان سر و صدا بلند تر میشهخنثی


 
 
و امااااااااااااا
نویسنده : سونیا - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

چقدر کیف میده معما طرح کنی بیای ببینی کلی بچه ها جواب دادننیشخند

خب اونایی که گفتن یه دونه دختر یه دونه پسر درست گفتن..البته حدس خاله سونیا این بود که هر دو دخملن ولی حدس عمو پیمان این بود که نی نی راشین دختره نی نی اعظم پسر که دقیقا همینطور شد..من در هر صورتی خوشحال بودم و خدا رو کاملا شاکر..مطمئنا بابا مامانشون هم همینطور..الانم بی نهایت خوشحالمممم و بی صبرانه منتظرم بغلشون کنم و عاشقشون بشم و قربون صدقشون برم..

یکی از قشنگ ترین احساساتی که  تجربه کردم مال اون دو روزی بود که بعد از ظهر ادرین رو خوابوندم...یعنی یه حسی داشتم بی نظیر...اصلا نمی تونم توضیحش بدم..شیرش رو گرم کردم ریختم تو شیشه اش و بغلش کردم گفتم بریم لالا.. از پله ها رفتیم بالا تو اطاقش..پرده اطاق رو کشیدم..رو صندلی مخصوصش نشستیم..بالش بزرگ و نرمش رو روی دستم گذاشتم و ادرین رو تو بغلم خوابوندم..صندلی اروم عقب جلو میرفت و ادرین شیشه شیرش رو گرفت..براش لالایی خوندم و اونم کم کم شیر خورد و با چشای درشت و خوشگلش(الهی خاله فداشونننن بشهههههههههههه) انقدر نگام کردم تا چشماش سنگین شد و خوابش برد...وای مثل فرشته هاااااا یه فرشته زمینی..وای دلم میخواست زمان می ایستاد و من فقط نگاش میکردم و تو خاطرم می موند..هیچ وقت اون دو روز که خوابوندمش تو بغلم یادم نمیره..بعد گذاشتمش تو تختش روش پتو کشیدم و عشقم راحت خوابید تا دو ساعت بعدش..الهی من فدای تو بشم عمر من

اصلا یه عشقی بهش دارم که تا حالا نسبت به هیچ کس و هیچ بچه ای نداشتم..میدونم دو تا نی نی جدید که دارن میان هم همینطور خواهند بود و عاشقشون میشم ولی ادرین همیشهههههه برای خاله یه جای مخصوص تو قلبش داره..یه جای خیلی خیلی خیلی مخصوص..پسر تخس خاله خواهد بودددد تا ابد..

از الان خیلی هیجان دارم که برم لباس نی نی بخرم..وای فکرش رو میکنم ذوق میکنم..جوراب کوشولو..کفش کوشولو..کلاه کوشولو..وای وای وای(خاله سونیا غش و ضعف کرد! یکی اب قند بیاره)

اها راستی! 4 شنبه شب کامران اومده بود خونمون دیدنم..خیلی وقت بود اینجا نیومده بود..از همه جا و همه چی حرف زدیم و رسید به بچه! گفتم میدونی اعظم و راشین پسر و دختر دارن؟ گفت اره؟؟مبارکهههههه خیلی خوشحال شد..گفتم ......(جاریم) بچش بدنیا اومده یا نه؟ (اخه ما رفت و امد نداریم و من سوالی نمی پرسم..فقط چند وقت پیش مادر شوشو تو یه مهمونی گفت که حاملست و پسر داره)کامران هم گفت که نه هنوز بدنیا نیومده و مثل اینکه ماه مارچ بچشون بدنیا میاد..به سلامتی

بعد کامران به من میگه خب تو کی؟ خندم گرفتخنده میگم من کی چی؟ میگه تو کی میخوای نی نی بیاری؟ منم خندیدم گفتم من بچه دوست ندارم ,هیچ وقت! گفت یعنی چی؟! دیگه منم حرف رو سریع عوض کردم..بچه جون همین مونده بود تو اینو از من بپرسینیشخند 

بعدش هم پاشدیم سه تایی رفتیم سوشی!!! یعنی پیاده روی که تعطیله!! غذا هم که ماشالا کم نمی خوریم سوشی هم میریم شب به بدن میزنیم دیگه این وزنه که هی روی ما اضافه میشه از رو هم نمی ریم!!! خدا اخر عاقبت ما رو بخیر کنه! یه روز دیدین ترکیدیم همه امریکا رو گ... گرفتسبزقهقهه

دوشنبه فهمیدم نی نیه خواهر بزرگم چیه و انقدر جیغ و ویغ زدم از خوشحالی..وای من عاشق اینم که برم پیراهن های صورتی و قرمز  خوشگل و تل سر و کیف و کفش ست بخرم واسه نی نیه دختر..واسه پسر هم عاشق شلوار لی و پیراهن مردونه و کفش کتونی..وای خاله فداتون بشههههههههه الهییییییییییییییی

4شنبه هم سر کلاس بودم که مبایلم زنگ زد مثل ملخ!!!(این جوری که جهش زدم و پریدم رفتم از کلاس بیرون دقیقا مثل ملخ بود) پریدم بیرون و جواب  تلفن دادم و کلی ذوق کردم ولی نشد جیغ بزنم ناراحت ایشالا صحیح و سالم بدنیا بیان و زیر سایه پدر مادر بزرگ بشن و من براشون خاله مهربون و با حوصله ای باشم و دور سرشون بگردمممممم

وای من خیلیییییییییییییییی خوشحاااااااااااااااااااالممممممممممممممممممممم

دیگه دیگهههههههه امروز مطب دکتر بودم و خیالم از یه بابت راحت شد..یادم باشه پیش پرستار نرم که بخواد برام نسخه اشتباه بپیچه و حالم رو دو ماه تماد بد کنه و تمام فکر های بد دنیا رو بریزه تو سرم..امروز دکترم کلی از دستم عصبانی شد که چرا به حرفش حتی گوش کردم و کلی استرس به خودم و بدنم وارد کردم...دیگه نزدیک بود یه وصیت نامه هم بنویسم!! خدا رو شکر که مشکلی نبود و جواب همه ازمایش هام نرمال بود..امروز هم ناهار پیش دوست جونم بودم که دست پختش عاااااااااااالیه محشره..تاااا غروب فقط حرف زدیم و خندیدیم..انقدر الان گوله انرجی ام که حد نداره..قربونت برم دوست خوبم..میدونم اینجا رو نمی خونی ولی میدونم که میدونی برام یه نعمتی..مثل خواهرم دوستت دارم

یکم عکس دارم که میخواد اپلود کنم اگه وقت پیدا بشه و بذارم اینجا در اولین فرصت

دوستتون دارممممم امیدوارم اولین روز هفتتون رو با خوبی و شادی شروع کرده باشین تااا اخرش...ما قراره فردا بارون داشته باشیم..خوش بحالمونزبان

 


 
 
سوال
نویسنده : سونیا - ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
 
خب من الان یک هدد خاله بسیااااااااار خوشحال و خندانم.. میدونم نی نی هامون چی هستن!! اگه گفتتییییین!!! D:
 
 
وقتی تو خونه ای!!
نویسنده : سونیا - ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 
یکشنبه صبح که بیدار شدیم پیمان پرسید عزیزم ناهار کجا ببرمت؟ منم در یک حرکت شوهر دوستانه گفتم بیا خونه خودم ناهار می پزم کلی تعجب از اینکه بعد از مدتهای مدید چی شده که شکر خانومش تصمیم گرفته اشپزی کنه!! البته اشپزی میکنم برای خودم من در اوردی و عجله ای!! و پیمان ناهار عادت نداره از خونه ببره اخه غذای سرد دوست نداره و دم و دستگاه گرم کنی هم نداره حوصلشم نداره خلاصه خیلی وقت بود که دست پخت خانم جانش رو نخورده بود.... خانم جانش هم کم لطفی نکرد و رفت سبزی تازه گرفت و یه سبزی پلو ته چین مشتی پخت و به دوست پیمان هم زنگ زدم که بیاد ناهار رو با ما بخوره تا دوتاشون برسن ساعت ٢ شده بود و ناهار رو به بدن زدیم و شوشو جونم هی تعریف کرد خیلی وقت بود براش ناهار دبش درست نکرده بودم بعد از ظهر بعد از اینکه ابروهای دوستشو گرفتم :))) رفتیم اون یکی دوسته رو هم برداشتیم و یه گشتی زدیم و خونه یکی از دوستامون سر زدیم و مارو رسوندن خونه و منم زود مثل مرغا خوابیدم!!!! تازگی ها یه عادتی پیدا کردم فرقی نداره شب چه ساعتی بخوابم صبح ساعت ۵ و نیم یا حتی گاهی زودتر بیدارم!!!! دیروزم اینجا تعطیل بود ولی پیمان مصف روز رو سر کار بود بعد اومد خونه ناهار خوردیم و خوابیدیم!!! وای مدل ایران که بعد از ظهر ها شوهر ها میان خونه می خوابن یاد قدیما و بابام افتادم کلی چسبید خواب بعدش پیمان بیدارم کرد و گفت بریم بچه ها خریدن پاشو ماهم بریم و بعدش شام بریم بیرون منم کشته مرده خرید انقدر هولی لباس پوشیدم نفهمیدم شلواره چقدر تنگه!!! قبل از رفتنم به کانادا انقدررررر لاغر و هیکل جان خوشجلِ موشجلا شده بود ولی متاسفانه یه اپسیلون اراده در ثابت نگه داشتن وزن در من وجود نداره!!! و دوباره یکم تپلی ریزه میزه شدم شوهر جان هم محبتشو از من دریق نمیکنه هر لحظه این پهلوها و شکم مبارک رو مثل خمیر بازی مشت و مال میده میگه تو fatty fatty یِ من هستی!!! حالا پیتزا و برگر دیشب به کنار از امروز میخوایم لایت بخوریم و شب ها بریم بدوییم!!!!راستی من به بهانه شلوار تنگ ،دیروز صاحب یک هدد شلوار لی گوگولی و بینهایت راحت( شما بخون گل و گشاد ) شدم خدایا یکم اراده بده که من برگردم به وزن نازنین یک ماه پیشم و یکم بیشتر تر اراده بگه که همونجا نگهش دارم!!!
 
 
نخود و لوبیای خاله
نویسنده : سونیا - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 
یه هفته قبل از هالوین یه روز غروب تلفن خونه زنگ خورد و یکی از بهترین خبرهایی که هر کسی میتونه بشنوه رو من شنیدم... قول دادم که بین خودمون بمونه و به هییییییچ کی نگم حتی به ----- دو سه روز بعدش یه تلفن خوشگل دیگه بهم شد و یه خبر خیلییییی خوب دیگه... اینبار هم قول دادم که راز رو نگه دارم و فقط و فقط خودم بدونم و خودم و به ----- نگم!!! راستش خیلییییییی خیلی خیلی بیش از حد خوشحال شدم و راستش از این کار خدا خنده ام گرفت!! به یه فال خیلی نیک گرفتم و خدا رو شکر کردم ..... یکمی هم غصه خوردم که اونجا نبودم که موقع شنیدن این خبر با هم ذوق کنیم..... نفر اولی که بهم تلفن کرد و خبر خوش رو داد خواهر گل و مهربونم اعظم بود و نفر دومی هم مامانِ خوشگل اِدرین جونم ، خواهر بزرگم راشین بود که خبر از داداش بزرگ شدنِ اِدرین جوووووونمممم میداد... خب حالا به سلامتی من دوباره نه، سه باره خاله میشم اونم به فاصله چند هفته... بی نهاااااایت هیجان دارم و خوشحالمممم یه نخود تو راه داریم یه لوبیا( خاله سونیا میخواد ابگوشت بار بزاره:))))) ) ...... تا ۵ ماه دیگه دو تا فرشته کوچولوی جدید وارد خونواده ما میشن و هممون خوشحالیم .. خیلی جالبه که این گوگولی های خاله با هم بزرگ میشن و همسنن... امسال مسافرتم به کانادا با این خبر خیلی خاص تر شده بود ... خوشحاااااالممممم وای بهترین حس دنیا حس خاله بودن واسه اِدرین بود و هست و از الان بی صبرانه منتظرم یکی تو این بغل اونو تو اون بغل بگیرم و فقط بهشون عشققققق بدم و لذت ببرم و قربونشون برم... هنوز نمیدونیم نخود لوبیاهامون دخترن یا پسر به زودی می فهمیم و خبرش رو میدم... واااایییی چند روز پیش گلِ خاله پای دوربین واسه اولین بار گفت "اره.... انقدر به من و خاله اعظم و مادر جون و پدر جونش چسبید که همش حرفشو میزنیم... منتظرم حرف بیاد ببینم اون صدای خوشگلش چه شکلیه... عااااااشق خاله بودنممم عاشق خواهرهامم که این حس قشنگو مدیونشونم.... حالا بجز لیمو جونم،کدومتون درست حدس زده بودین این نخود و لوبیا مال کین؟؟؟ چقدر امشب به اصغر فرهادی و فیلم قشنگش افتخار کردم.. افرین! مبارکت باشه هنرمند
 
 
← صفحه بعد